X
تبلیغات
دختر مغرور عاشق
دختر مغرور عاشق

 
افسوس که نه من گفتم و نه تو پرسيدي


افسوس که نه من دانستم و نه تو خواستي که بدانم


اي کاش براي يک نفس


تنها براي يک نفس


به حرف دلم گوش مي کردي


شايد


شايد حرف دلم تو را خوشايند مي آمد


....


اي کاش


مي دانستي


که من


اين بي کس


اين تنها


چگونه به تو دل بسته بودم


چگونه به اميد ديدنت نشسته بودم


و چگونه مهرت را در دل جاي داده بودم

 

ای کاش

نوشته شده در یکشنبه 1390/07/03ساعت 15:56 توسط aida| |



بین کسی که عاشق شده است و کسی که تنها شخصی را دوست دارد تفا وتهایی است . نکات زیر به شما کمک خواهد کرد تا این تفا وتها را درک کنید.

1.هنگام دیدن کسی که عاشق او هستید تبش قلب شما زیاد شده و هیجان زده خواهید شد اما هنگامی که کسی را می بینید که آنرا دوست دارید احساس سرور و خوشحالی می کنید.

2. هنگامی که عاشق هستید زمستان در نظر شما بهار است ولیکن هنگامی که کسی را دوست دارید زمستان فقط فصلی زیبا (زمستانی زیبا) است.

3.وقتی به کسی که عاشقش هستید نگاه می کنید خجالت می کشید ولیکن هنگامی که به کسی که دوستش دارید می نگرید لبخند خواهید زد.

4.وقتی در کنار معشوقه خود هستید نمی توانید هر آنچه که در ذهن دارید بیان کنید اما در مورد کسی که دوستش دارید شما توانایی آن را دارید.

5. در مواجه شدن با کسی که عاشقش هستید خجالت می کشید و یا حتی دست و بای خود را گم می کنید اما در مورد فردی که دوستش دارید راحتتر بوده و توانایی ابراز وجود خواهید داشت.

6.شما نمی توانید به چشمان کسی که عاشقش هستید مستقیم و طولانی نگاه کنید (زل بزنید)اما می توانید در حالی که لبخند ی بر لب دارید مدتها به چشمان فردی که دوستش دارید نگاه کنید.

7.وقتی معشوقه شما گریه میکند شما نیز گریه خواهید کرد و اما در مورد کسی که دوستش دارید سعی بر آرام کردن او میکنید.

8.احساس عاشق بودن و درک آن از طریق نگاه ( دیدن ) است اما در درک دوست داشتن بیشتر از طریق شنوایی است ( از طریق ابراز علاقه بصورت کلامی. )

9.شما می توانید یک رابطه دوستی را بایان دهید اما هرگز نمی توانید چشمان خود را بر احساس عاشق بودن ببندید چرا که حتی اگراینکار را بکنید - عشق همانند قطره ای در قلب شما و برای همیشه باقی خواهد ماند.

نوشته شده در یکشنبه 1390/07/03ساعت 15:32 توسط aida| |

یه پروانه را با دستات می گیری

بدش می خوای ببینی زنده هست؟

انگشتاتو باز کنی .... فرار میکنه

محکم بگیری....می میره

دوست داشتن هم یه چیزی مثل پروانه هست

نوشته شده در یکشنبه 1390/06/27ساعت 14:13 توسط aida| |

پس از کلی دردسر با پسر مورد علاقه ام ازدواج کردم... ما همدیگرو به حد مرگ دوست داشتیم. سالای اول زندگیمون خیلی خوب بود... اما چند سال که گذشت کمبود بچه رو به وضوح حس می کردیم.

می دونستیم بچه دار نمی شیم. ولی نمی دونستیم که مشکل از کدوم یکی از ماست. اولاش نمی خواستیم بدونیم. با خودمون می گفتیم، عشقمون واسه یه زندگی رویایی کافیه. بچه می خوایم چی کار؟ اما در واقع خودمونو گول می زدیم. هم من هم اون، چون هر دومون عاشق بچه بودیم
.

تا اینکه یه روز ؛ علی نشست رو به رومو گفت: اگه مشکل از من باشه، تو چی کار می کنی؟

فکر نکردم تا شک کنه که دوسش ندارم. خیلی سریع بهش گفتم : من حاضرم به خاطر تو روی همه چی خط سیاه بکشم
.

علی که انگار خیالش راحت شده بود یه نفس راحت کشید و از سر میز بلند شد و راه افتاد
.
گفتم: تو چی؟ گفت: من؟

گفتم: آره... اگه مشکل از من باشه... تو چی کار می کنی؟

برگشت و زل زد به چشامو گفت: تو به عشق من شک داری؟ فرصت جواب ندادو گفت: من وجود تو رو با هیچی عوض نمی کنم
.

با لبخندی که رو صورتم نمایان شد خیالش راحت شد که من مطمئن شدم اون هنوزم منو دوس داره
.
گفتم: پس فردا می ریم آزمایشگاه
.
گفت: موافقم، فردا می ریم
.
و رفتیم ... نمی دونم چرا اما دلم مث سیر و سرکه می جوشید. اگه واقعا عیب از من بود چی؟
!

سر خودمو با کار گرم کردم تا دیگه فرصت فکر کردن به این حرفارو به خودم ندم
...
طبق قرارمون صبح رفتیم آزمایشگاه. هم من هم اون. هر دو آزمایش دادیم تا اینکه بهمون گفتن جواب تا یک هفته دیگه حاضره
...

یه هفته واسمون قد صد سال طول کشید... اضطرابو می شد خیلیآسون تو چهره هردومون دید
.
با این حال به همدیگه اطمینان می دادیم که جواب ازمایش واسه هیچ کدوممون مهم نیس
.
بالاخره اون روز رسید. علی مث همیشه رفت سر کار و من خودم باید جواب آزمایشو می گرفتم... دستام مث بید می لرزید. داخل آزمایشگاه شدم
...
علی که اومد خسته بود. اما کنجکاو ... ازم پرسید جوابو گرفتی؟

که منم زدم زیر گریه. فهمید که مشکل از منه. اما نمی دونم که تغییر چهره اش از ناراحتی بود یا از خوشحالی
...

روزا می گذشتن و علی روز به روز نسبت به من سردتر و سردتر می شد
.
تا اینکه یه روز که دیگه صبرم از این رفتاراش طاق شده بود، بهش گفتم: علی، تو چته؟ چرا این جوری می کنی؟

اونم عقده شو خالی کرد و گفت: من بچه دوس دارم مهناز
.
مگه گناهم چیه؟! من نمی تونم یه عمر بی بچه تو یه خونه سر کنم
.

دهنم خشک شده بود و چشام پراشک. گفتم اما تو خودت گفتی همه جوره منو دوس داری
...
گفتی حاضری بخاطرم قید بچه رو بزنی. پس چی شد؟

گفت: آره گفتم. اما اشتباه کردم. الان می بینم نمی تونم. نمی کشم
...
نخواستم بحثو ادامه بدم... دنبال یه جای خلوت می گشتم تا یه دل سیر گریه کنم و اتاقو انتخاب کردم
...

من و علی دیگه با هم حرفی نزدیم تا اینکه علی احضاریه آورد برام و گفت می خوام طلاقت بدم یا زن بگیرم
!
نمی تونم خرج دو نفرو با هم بدم، بنابراین از فردا تو واسه خودت؛ منم واسه خودم
...
دلم شکست. نمی تونستم باور کنم کسی که یه عمر به حرفای قشنگش دل خوش کرده بودم، حالا به همه چی پا زده
.

دیگه طاقت نیاوردم لباسامو پوشیدمو ساکمم بستم
.
برگه جواب آزمایش هنوز توی جیب مانتوام بود
.
درش آوردم یه نامه نوشتم و گذاشتم روش و هر دو رو کنار گلدون گذاشتم
.
احضاریه رو برداشتم و از خونه زدم بیرون
...

توی نامه نوشته بودم
:

علی جان، سلام

امیدوارم پای حرفت واساده باشی و منو طلاق بدی. چون اگه این کارو نکنی خودم ازت جدا می شم
.
می دونی که می تونم. دادگاه این حقو به من می ده که از مردی که بچه دار نمی شه جدا شم. وقتی جواب آزمایشارو گرفتم و دیدم که عیب از توئه

باور کن اون قدر برام بی اهمیت بود که حاضر بودم برگه رو همون جاپاره کنم
...
اما نمی دونم چرا خواستم یه بار دیگه عشقت به من ثابت شه
...
توی دادگاه منتظرتم... امضا؛ مهناز

 

 


نوشته شده در یکشنبه 1390/06/20ساعت 15:19 توسط aida| |

خدايا :

خدایا کفر نمی‌گویم،

پریشانم،

چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!

مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.

خداوندا!

اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر پوشی

غرورت را برای ‌تکه نانی

‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌

و شب آهسته و خسته

تهی‌ دست و زبان بسته

به سوی ‌خانه باز آیی

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر در روز گرما خیز تابستان

تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی

لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری

و قدری آن طرف‌تر

عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌

و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر روزی‌ بشر گردی‌

ز حال بندگانت با خبر گردی‌

پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.

خداوندا تو مسئولی.

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است،

چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است…

حالا بر خواسته ام!
چه ها می بینم؟
چه دنیایی است!چه زمینی چه آسمانی….!
دیگر زمینی نیست و همه آسمان است !
هستی سردری است آبی رنگ ! ملکوت فرود آمده است ! ماورا پرده بر انداخته است! آسمان بهشت بر چشمهای مجذوب من به لبخند بوسه می زند. آسمان های عرش خدا در قطره گرم اشک من غوطه می خورد ….
چه آسمانهایی !
به پهنای عدم ! به جلال خدا! به گرمای عشق! به روشنایی امید ! به بلندی شرف! به زلالی خلوص! به آشنایی انس به پاکی شکوه زیبا و مهربان دوست داشتن…!
چه می گویم؟
کلمات تنبل و عاجز و آلوده را کجا می برم؟ خاموش شوید ای کلمات ! از چه سخن می گو یید؟
و من اکنون در آستانه دنیایی ایستاده ام که در برابرم آنچه از آن دنیای خورشید و خاک و زندگی به چشمم می آ ید سکوت است و بس….

نوشته شده در جمعه 1389/11/15ساعت 23:5 توسط aida| |

روزی که می رفتی بخود گفتم       دیگر نمی آید ، نمی آید

دیری نمی پاید که می میرم         دیری نمی پاید ، نمی پاید

پنهانی اندر سینه سر دادم فریاد درد آلوده ی خود را

لبخند مغرورانه بر لب اما درون سینه ام غوغا

روزی که می رفتی به من گفتی      من خسته هستم خسته از تکرار

بیزارم از آلودگی عشق                     من میروم آسوده ام بگذار

ای دل تو میدانی چه شد افسوس یکباره عشقم شد فراموشش

من کهنه ام آواز نو جوئی آیا چه کس میخوانده در گوشش

او رفت ودر اندوه تنهایی       اشکم از این باور فرو می ریخت

من ماندم و یک دسته گل در دست           گلبرگها پرپر فرو ریخت

نوشته شده در جمعه 1389/11/15ساعت 2:0 توسط aida| |

روزي مرد جواني در ميان جمعيت در وسط شهر ايستاد و مدعي شد كه صاحب زيباترين قلب در كل افراد آن منطقه است. جمعيت زيادي در اطراف مرد جوان حلقه زده بودند و همگي كامل و بيعيب و نقص بودن قلب او را تحسين ميكردند. هيچ اثر زخم يا لكهاي در آن ديده نميشد. پس همگي يك صدا اعلام كردند كه قلب مرد جوان، زيباترين قلبي است كه آنان تا به حال ديده بودند.
    مرد جوان كه به قلب خود مي
نازيد و افتخار ميكرد، با صداي بلندتري شروع به تعريف و تمجيد از قلب زيباي خود شد. ناگهان پيرمردي از ميان جمعيت جلو آمد و گفت: «ولي قلب تو به زيبايي قلب من نيست».
    جمعيت مرد جوان به قلب پيرمرد خيره شدند. قلب پيرمرد با نهايت توان مي
تپيد، ولي پر از اثر زخم و پارهشدگي بود. معلوم بود كه تكههايي از آن كنده شده و به جاي آنها، تكههاي ديگري به آن وصله زده شدهاند. سرهم بندي شدن وصلهها كاملاً مشخص بود و علاوه بر آن، قسمتهايي از قلب ناهموار و خالي به نظر ميرسيد. در واقع، حفرهها و سوراخهاي بسيار عميقي در آن ديده ميشدند.
    جمعيت كه حيرت كرده بودند، با خود فكر مي
كردند كه چگونه پيرمرد ميتواند مدعي داشتن زيباترين قلب باشد؟
    مرد جوان نگاهي به قلب پيرمرد انداخت و با ديدن وضعيت آن خنده كنان گفت
: «حتماً شوخيات گرفته است، پيرمرد! فقط كافي است قلب خودت را با قلب من مقايسه كني. قلب من كامل و بيعيب و نقص است، در حالي كه قلب تو پر از سوراخ و اثر زخم و كنده شدگي است».
    پيرمرد گفت
: «بله قلب تو در ظاهر زيبا و بيعيب و نقص جلوه ميكند، ولي من هرگز حاضر نيستم قلب خودم را با قلب تو عوض كنم. چون هر اثر زخمي كه در قلب من ميبيني، نشان دهنده فردي است كه من عشق خود را به او دادهام. من يك تكه از قلبم را ميكنم و آن را به فردي هديه ميدهم كه دوستش دارم. و معمولاً آن فرد هم تكهاي از قلب خودش را به من ميدهد كه به اندازه جاي خالي كنده شده از قلبم است. من آن را داخل تكه خالي قلبم قرار ميدهم، ولي چون اين تكهها يكسان نيستند، همانطور كه ميبيني ناهمواريهايي را در قلبم به وجود ميآورند كه من ازءے؛ظظ داشتنشان به خود افتخار ميكنم، چون مرا به ياد عشقي مياندازند كه رد و بدل شده است.
    گاهي نيز تكه
هايي از قلبم را اهدا ميكنم ولي طرف مقابل تكهاي از قلب خودش را به من نميدهد. اين باعث به وجود آمدن حفرهها و سوراخهاي داخل قلبم ميشود كه ميبيني. اهداي عشق يك فرصت است، با وجود آنكه سوراخها دردناك هستند و براي هميشه خالي باقي ميمانند ولي مرا به ياد عشقي مياندازند كه نسبت به فردي داشتهام. و اميدوارم روزي آنان تكههايي از قلبشان را به من اهدا كنند كه سوراخهاي قلبم را بپوشانم. حالا ميبيني كه زيبايي واقعي در چه چيزي نهفته است؟»
    مرد جوان در سكوت ايستاده بود و اشك روي گونه
هايش جاري شده بود. او به سمت پيرمرد رفت، تكهاي از قلب زيبا و جوان و بيعيب و نقص خود را كند و با دستاني لرزان آن را به پيرمرد داد.
    پيرمرد تكه قلب اهدايي او را پذيرفت
. آن را در سوراخي داخل قلبش قرار داد و يك تكه از قلب زخم خورده و پير خود را كند و آن را داخل حفرهاي قرار داد كه در قلب مرد جوان به وجود آمده بود.
    تكه قلب پيرمرد، كاملاً داخل حفره قلب مرد جوان جا گرفت ولي ناهمواري
اي در آن ايجاد كرد.
    مرد جوان نگاهي به قلب خود انداخت
. با اينكه ديگر مثل قلب بيعيب و نقص به نظر نميرسيد ولي زيباتر از قبل شده بود چون عشق از داخل قلب پيرمرد به قلب او راه يافته و جاري شده بود.
    آن دو يكديگر را در آغوش كشيدند و در كنار هم به راه افتادند.

 

نوشته شده در سه شنبه 1388/01/11ساعت 21:50 توسط aida| |

میخوام هفت سین عید رو با یاد تو بچینم

سبزه را با یاد روی سبزه ات

سمنو به یاد شیرینی لبخندت

سایه دانه به رنگ چشم هایت

سرکه با یاد ترشی مهربانیت

سیب با یاد تردیه گونه هایت

سکه با یاد درخشش قلبت

سیر با یاد تندی کلامت

 

عید حقیقی را کسانی درک میکنند که با یک چشم بر گذشته بگریند و با چشم دیگر

به آینده لبخند بزنند . . .

 

سال نو مبارک

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 1387/12/28ساعت 0:12 توسط aida| |

ای خدای مهربان و خوب با تو یک زندانی کوچک که در بند است سخن می گوید ; قصه از سرگشتگی هایش, قصه ای از اشفتگی هایش, او اسیر زندگی گردید , زندگی زنجیر شد بر پای او پیچید بس که رنجش داد بس که ازردش , تارو پودش را ز هم پاشید .

اینکه او درمانده و دلگیر با تو امشب گفتگو دارد... جاودان ارامشی را ارزو دارد...

ای خدای خوب , ای خدای سینه های تنگ... من همان اشفته ی در بند زنجیرم...

من اسیر دست تقدیرم... تا کی ازادم کنی از بند

می شود فردا نخندد صبح...

می شود فردا سحر هنگام از خروسان برنیاید بانگ , برنخیزد از لبم اهنگ...

پرده ظلمت بپوشاند نگاهم را ...

زندگی در دیدگاه من نگیرد رنگ...

ای خدا گر باز فردائیست میشود ایا که ننشیند فوج مرغان پرندین بال نور از شرق...

صبحدم به پهنه بامم می شود ایا که از دفترچه هستی پاک سازد نیستی نامم

نوشته شده در پنجشنبه 1387/12/08ساعت 22:11 توسط aida| |

دوست ندارم دختر باشم چون محدودم (چون مثه پسرا هر کاری که دلم بخواد نمیتونم انجام بدم )

 

دوست ندارم پسر باشم چون مسئولیتش زیاده (شغل مناسب ، درامد مناسب ،   مسکن مناسب، از همه بدتراه اه سربازی و...)

 

دوست ندارم انسان باشم چون نامرد تو این دنیای کوچیک خیلییییییییییییییییییییییییییییییییی زیاده و برای رسیدن به هر هدفی خیلیییییییییییییییییییییییییییییییییییی باید بدویی

 

دوست ندارم اهو یا بره باشم چون گرگ میاد اونارو میخوره

 

دوست ندارم گاو و گوسفند باشم چون ادما اونارو میکشن و میخورن

 

دوست ندارم تمساح باشم چون خیلی بی رحمه

 

دوست ندارم گنجشک یا پرنده باشم چون خیلی ضعیفن

 

دوست ندارم عقاب باشم چون خیلی مغرور و قدرتمنده

 

دوست ندارم خر باشم چون هم ازش خفن کار میکشن و هم میگن کودنه

 

دوست ندارم مار یا عقرب باشم چون دائم در حال نیش زدن هستن و کسی اونارو دوست نداره

 

دوست ندارم عروسک باشم چون جون نداره و همیشه بازیچه ی دست اینو اونه و بعد از یه مدت دیگه از ارزش میفته

 

دوست ندارم گربه باشم چون بی چشمورو و بی صفته

 

دوست ندارم سگ باشم چون خیلی باوفاست و بهش خیلی بی وفایی میشه

 

دوست ندارم مرغ و خروس باشم چون همیشه از هر طرف مورد حمله قرار میگیره

 

دوست ندارم ماهی باشم چون باز هم مورد تهاجم قرار میگیره (چه انسان ، چه ماهی های بزرگتر)

 

دوست ندارم نهنگ و کوسه باشم چون خیلی خوناشام و وحشی اند

 

دوست ندارم شیر و ببر و پلنگ باشم چون خیلی درنده اند

 

دوست ندارم مارمولک باشم چون سمی اند و خیلی چندش اور

 

دوست ندارم موش باشم چون یا مورد ازمایش قرار میگیرن یا خودشون خیلی کثیفند

 

دوست ندارم مورچه باشم چون خیلی زحمت میکشن و خیلی راحت با لگد کردن له میشن

 

دوست ندارم زنبور باشم چون تمام حاصل زحمتمو باید بدم کس دیگه بخوره

 

دوست ندارم گرگ و روباه باشم چون خیلی مکار و درنده اند

 

دوست ندارم پارچه باشم چون دائم تکه تکه میشه

 

دوست ندارم راسو باشم چون پیففففففففففففففففففففففف خیلی بو میده همه ازش فرار میکنن

دوست ندارم .........

دوست ندارم..........

دوست ندارم .........

 

و بالاخره دوست دارم دلفین یا پنگوئن باشم چون حیوانهای خیلیییییییییییییییییییییییییی صاف و مهربونی هستند و دور از هر گونه تجملات و غصه (مد ،پیدا کردن شغل مناسب ،uni )

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 1387/12/01ساعت 21:35 توسط aida| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ

بامبی