فهم عاشقانه ی زندگی
مهم نیست که چه کسی را از عشق خود بهره مند می سازی . شور و سرمستی بخشش، چنان عظیم است که دیگر در بند ان نخواهی بود که بدانی چه کسی را از ان بهره مند ساخته ای . چه اهمیتی دارد ؟
وقتی عشق می اید ، چنان مستت می کند که ناگهان از چنبر وجود ، بیرون می جهی و همه چیز و همه کس را از رایحه ی خود خوش بو می کنی ; حتی درختان و دورترین ستارگان را نیز .
نگاه عاشقانه ی تو ،
عشق تو را به دورترین ستاره ها نیز می رساند .
نوازش عاشقانه ی دستان تو ،
عشق تو را به یک ساقه ی شکسته ی علف نیز می رساند .
لازم نیست عشق را بیان کنی ،
عشق ، خود را بیان خواهد کرد .
وقتی همه چیز و همه کس را از عشق خود بهره مند سازی ، ان گاه ، معشوق همه چیز و همه کس نیز خواهی شد .
لحظه ای که احساس می کنی دیگر به هیچ کس و هیچ چیز وابسته نیستی ، ناگهان احساس خنکی و سکوت و
ارامش می کنی .
این بدان معنا نیست
که دیگر کسی را یا چیزی را دوست نمی داری .
برعکس ،
برای نخستین بار ، احساس کیفیتی تازه می کنی ;
کیفیت عشق ;
عشقی که دیگر خاصیت بیولوژی تو نیست ،
بلکه خاصیت وارستگی و بند گسلی توست .
عشق ، رابطه ایجاد می کند اما رابطه نیست .
رابطه ، پدیده ای ست تمام شده ، بسته .
عشق ، اما همیشه جاریست ; رود است .
عشق ، به پایان نمی رسد و خود را نمی بندد .
ماه عسل عشق شروع می شود ،
اما هرگز به پایان نمی رسد .
عشق، شدن مدام و بی انتهاست .
فردای عشق هرگز قابل پیش بینی نیست .
عاشق و معشوق به پایان می رسند ،
اما عشق تداوم می یابد .
عشق را نباید به سطح نازل رابطه پایین اورد .

عشق ، به امپراتوران عرصه ی بخشش تعلق دارد
نه گدایان ویرانه های توقع و انتظار