حرف دل
هرگز نمی توانم تو را چنان که هستی ببینم ،
مگر ان که توقعاتم از تو را کنار بگذارم .
توقع ها و چشم داشت های من از تو ،
باعث می شوند تو را
_ ان چنان که هستی _
نبینم .
من و تو می پنداریم که از هم جداییم ،
بنابراین ،
احسا س می کنیم که باید با هم بجنگیم .
خوب می دانم که خشم من از تو ، ترس من
از تو و خستگی و ملامت من از تو ،
سرانجام دامن خود مرا خواهد گرفت .
من از خودم می ترسم ، که از تو می ترسم .
من از خودم خشمگینم که از تو خشمگین می شوم .
من از خودم ملولم که از تو ملول می شوم .
دیگر خودم را و تو را سرزنش نمی کنم .
در عوض ،
یاد می گیرم که به تو تکیه کنم.
اعتماد،
دل مرده ی مرا زنده می کند ;
عاشق می شوم.



+ نوشته شده در شنبه ۱۳۸۷/۱۱/۰۵ ساعت 17:7 توسط aida
|