هرگز نمی توانم تو را چنان که هستی ببینم ،

مگر ان که توقعاتم از تو را کنار بگذارم .

توقع ها و چشم داشت های من از تو ،

باعث می شوند تو را

_ ان چنان که هستی _

نبینم .

من و تو می پنداریم که از هم جداییم ،

بنابراین ،

احسا س می کنیم که باید با هم بجنگیم .

خوب می دانم که خشم من از تو ، ترس من

از تو و خستگی و ملامت من از تو ،

سرانجام دامن خود مرا خواهد گرفت .

من از خودم می ترسم ، که از تو می ترسم .

من از خودم خشمگینم که از تو خشمگین می شوم .

من از خودم ملولم که از تو ملول می شوم .

دیگر خودم را و تو را سرزنش نمی کنم .

در عوض ،

یاد می گیرم که به تو تکیه کنم.

اعتماد،

دل مرده ی مرا زنده می کند ;

عاشق می شوم.