ای خدای مهربان و خوب با تو یک زندانی کوچک که در بند است سخن می گوید ; قصه از سرگشتگی هایش, قصه ای از اشفتگی هایش, او اسیر زندگی گردید , زندگی زنجیر شد بر پای او پیچید بس که رنجش داد بس که ازردش , تارو پودش را ز هم پاشید .

اینکه او درمانده و دلگیر با تو امشب گفتگو دارد... جاودان ارامشی را ارزو دارد...

ای خدای خوب , ای خدای سینه های تنگ... من همان اشفته ی در بند زنجیرم...

من اسیر دست تقدیرم... تا کی ازادم کنی از بند

می شود فردا نخندد صبح...

می شود فردا سحر هنگام از خروسان برنیاید بانگ , برنخیزد از لبم اهنگ...

پرده ظلمت بپوشاند نگاهم را ...

زندگی در دیدگاه من نگیرد رنگ...

ای خدا گر باز فردائیست میشود ایا که ننشیند فوج مرغان پرندین بال نور از شرق...

صبحدم به پهنه بامم می شود ایا که از دفترچه هستی پاک سازد نیستی نامم