روزی که می رفتی بخود گفتم       دیگر نمی آید ، نمی آید

دیری نمی پاید که می میرم         دیری نمی پاید ، نمی پاید

پنهانی اندر سینه سر دادم فریاد درد آلوده ی خود را

لبخند مغرورانه بر لب اما درون سینه ام غوغا

روزی که می رفتی به من گفتی      من خسته هستم خسته از تکرار

بیزارم از آلودگی عشق                     من میروم آسوده ام بگذار

ای دل تو میدانی چه شد افسوس یکباره عشقم شد فراموشش

من کهنه ام آواز نو جوئی آیا چه کس میخوانده در گوشش

او رفت ودر اندوه تنهایی       اشکم از این باور فرو می ریخت

من ماندم و یک دسته گل در دست           گلبرگها پرپر فرو ریخت